مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
137
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
هنگام شام همىرفتند . پس از آن فرود آمده ، خوردنى و نوشيدنى بخوردند و بنوشيدند و ساعتى برآسوده ، دگربار بباره نشستند و سه شبانهروز برفتند . تا اينكه بسر چهارراه كه مكانى بود فراخناى و بيشه و نيستان در اطراف داشت ، برسيدند و در آن مكان فرود آمدند . و مرزوان ، شترى و اسبى را گرفته ، سر ببريد و گوشت آنها را پارهپاره كرد و پيراهن و دستار و ساير جامهء قمر الزمان را پارهپاره بدريد و به خون اسب بيالود و در كنار راه بينداخت . پس از آن خوردنى بخوردند و بنوشيدند . و قمر الزمان سبب آن كارها بپرسيد . مرزوان گفت : اى قمر الزمان ، بدان كه چون تو يك شب غايب شوى و شب ديگر نيز بغيبت اندر باشى ، ناچار پدر تو ملك شهرمان سوار گشته ، با امرا بر اثر ما روان خواهند شد . و او تند همىراند تا بدينجا برسد . آنگاه اين خون در اينجا ببيند و جامهء خونين و پاره پارهء ترا نظاره كرده ، گمان مىكند كه از بهر تو حادثهء از دزدان و راهزنان و يا وحشيان و درّندگان روى داده . در آن هنگام از تو نوميد گشته ، به شهر خود بازگردد و ما بدين حيلت از چنگ او رها گشته ، به مقصود برسيم . قمر الزمان گفت : خوب كارى بود كه كردى . پس از آن ، چند شبانهروز برفتند و پيوسته قمر الزمان گريان بود تا اينكه مرزوان بشارت داد كه اينك ديار محبوبه تو پديدار شد . قمر الزمان نگاه كرده ، جزاير ملك غيور را بديد . فرحناك گشته و اين ابيات